سيد محمد باقر برقعى

73

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

كافى داشت . وى شاعرى عاطفى و حساس بود و طبعا زودرنج . دكتر على اصغر دادبه دوستش دربارهء مزارعى چنين مىگويد : « نخستين صفتى كه در او جلب توجه مىكرد حساسيت و زودرنجى او بود ، او فرزند احساس و زادهء عاطفه بود و شعرى كه از احساس مايه نگيرد و از عاطفه برنخيزد شعر نيست و ارزش شعر نسبت مستقيم دارد با ميزان عاطفه شاعر و حساسيت او ، يعنى هر قدر شاعر حساس‌تر و از عاطفه و احساس قوىتر برخوردار باشد ، شعر او خوب‌تر و هنرمندانه‌تر ، دلپذيرتر و مؤثرتر خواهد بود . » آخرين مجموعه شعرش به نام " سرود آرزو " پس از مرگش انتشار يافت . اشعار زير نمونه‌هايى از نظم اوست : شكوفهء اعجاز ياد ، آنكه در دو چشم خوشش ناز مىشكفت * خاموش بود و در نگهش راز مىشكفت سرمست مىرسيد و به ميناى سينه‌ام * دل چون شراب كهنهء شيراز مىشكفت با ناز از كنار و برم مىدميد و شعر * در باغ خاطرم چو گل ناز مىشكفت مرغى به بال باد دل ابر مىشكافت * در آب ديده ، حسرت پرواز مىشكفت نقش بهار روى تو از ديده مىگذشت * در شعر من شكوفهء اعجاز مىشكفت نيلوفر ترانهء شاداب « آرزو » * بر موج نرم زمزمهء ساز مىشكفت مويهء عود داغ و درد است اگر بود و نبودى دارم * شعر و نغمه‌ست اگر تارى و پودى دارم هستىام چون گل شبنم‌زده از اشك پر است * در نفس نوحهء نى ، مويهء عودى دارم همچو دريا به تمنّاى تو ، اى ساحل دور * موج انگيختهء اشك و درودى دارم دل‌نوازا ، دل ننواختهء من بنواز * من در اين ساز براى تو سرودى دارم آسمانم ، كه از اين آتش افتاده به خاك * در دل خويش به جاى همه دودى دارم همچو مرداب زمين‌گير سكون ابدم * همچو دريا نه فرازى نه فرودى دارم آه ، تنهايى ، اى قلهء سربرده به ابر * سر برافراز كه آهنگ صعودى دارم مرغ انديشهء من مرز نهايت نشناخت * من نه آنم كه در اين عرصه حدودى دارم عين خورشيد جهانگيرم و در ساحت كور * مىگدازم كه نه نامى نه نمودى دارم